آش یک میلیون دلاری

حرف هایی در باره ی جشنواره ی یکی بود ویکی نبود در کانادا

بصیر نصیبی

دوست و همراهی از سایت «شهروند» مطلبی رپرتاژ گونه برایم ارسال کرده بود که زیر نام «ماریا صبای مقدم» چاپ شده بود. در وهله اول نگاهی گذرا به چهار چوب برنامه ای که ماریا خانم نوید انجامش را انشاء نویسی کرده بود انداختم (جشنواره تیرگان، یکی بود ویکی نبود 17 تا 20 جولای 2008. تورنتو) و همان راه و روش همیشگی برای تنظیم برنامه های اینچنینی در ذهنم تداعی می کرد. در اینگونه برنامه ها همه ایرانیان خارج از کشور «مهاجر» هستند؛ و حتا یک هنرمند تبعیدی هم از جور وستم ملاها نگریخته است !

چه زیبا می سراید برتولت برشت:

 به ما نام مهاجرداده اند آنان.

چه‌بی‌ربط است اين نام.

مهاجرآنست، كه ترك وطن گويد.

ولی ما با رضای خويش، قدم دراين راه ننهاديم.

تا ازنو ميهنی جوئيم.

كه شايد هم، اگرشد، تا ابد، آنجا بمانيم.

گريزانيم وسرگشته

ما را تاراندند ازآنجا.

اينجا

كجا؟

 كی؟ زادگاه ما تواند گشت، هرگز.

اين دياری كه، گيرم ، پذيرا گردد ما را...

 

اگر بخواهیم تفاوت معنای این دو واژه را دریابیم حتا می توانم به فرهنگ متداول و در دسترس همگان (عمید) هم مراجعه کنیم. (مهاجر، کسی که از شهر ووطن خود به شهر یا کشور دیگری برود وآنجا سکونت کند/ تبعید، نفی بلد کردن، کسی را از شهر بیرون کردن،به جای دیگر فرستادن(. واژه تبعید بار سیاسی دارد و برای برنامه هایی که هنرمندان خمینی* هم در آن حضور فعال دارند انتخاب مناسبی نیست. آیا آقای کیارستمی و نظایرشان می پذیرند با تبعیدیان همنشین شوند؟

1/ گردانندگان این برنامه ها، ادعای پاسداری از فرهنگ و هنر ایران را مطرح می کنند و شناخت گذشته تاریخی وحرفهایی از این قبیل... که البته بعد از انجام طرح، این گونه ادعاها هم بدست فراموشی سپرده می شود (...ما نیز نیاز مبرمی داریم که خود را بشناسیم. این شناسایی به معنای حس افتخار بی اساس به گذشته ای که به درستی آن را نمی شناسیم و برای فرار از حالی که از درک آن عاجزیم، نیست.  جدا شده از متن خانم صبای مقدم )

حالا نمیخواهم وارد این مبحث بشوم که آیا این برنامه خود تنظیم نشده تا مارا سرگرم مسایل دیگر بکند واز حالی که داریم، یعنی حضور نکبت بار ترین حکومت روی زمین، فرار کنیم؟

2/ در این نوع برنامه ها، برای انتخاب چهره های شاخص داخل ایران، سراغ هنرمندانی می روند که بین باندهای حکومتی میچرخند. گاه به این باند وگاه به آن باند ویا هر دو باند متصل هستند. آیا هنرمندی که کلیت این رژیم منحوس را نپذیرد از غربال کمیته برگذاری به سلامت عبور کرده است؟ اینان ادعا دارند دو سال بطور مداوم کار کرده اند تا این آش آماده مصرف شود. اما نام هایی که از ج. اسلامی انتخاب شده اند اکثراً همان نام های همیشگی هستند، به خصوص  در قسمت سینما. برای یافتن این نام ها که نیاز به 2 سال جستجو نیست، هر کس با صرف ده دقیقه وقت می تواند چنین اسامی را از میان لیست «مجاز ها» بیرون بکشد. اگر اینان می خواستند موقعیت کنونی هنر داخل را بشناسانند البته نیاز به بررسی و کنگاش داشت و فراهم آوردن امکان خروج کارها از مجرا های غیر دولتی، چرا که کم نیستند جوانان خلاق و هنرمند که چون تن به خفت وخواری نمی دهند، چون حاضر نیستند سر قبر خمینی مثل کیارستمی و مهرجویی سینه بزنند، چون مثل رخشان بنی اعتماد خامنه ای را رهبر فرزانه نمی نامند، و چون نمی پذیرند چاپلوس بارگاه خامنه ای باشند، همچنان ناشناس مانده اند و در این برنامه و هیچ برنامه ای به این گونه هنرمندان میدان نمی دهند.

من، برای نمونه وضعیت، موقعیت و گرایش های چند تایی به قول خودشان برگزیدگان هنری ج. اسلامی را به اختصار نقل می کم، تو خود حدیث مفصل بخوان ...  

این جمع هر وقت برایشان صرف کند ماسک هنرمند غیر سیاسی را به چهره میزند و هرگاه صلاح باشد ـ مانندخیمه شب بازی زیر عنوان انتخابات ـ می شوند هنرمند سیاسی و در (فستيوال) «یکی بود و یکی نبود» هم قرار است با ماسک شخصیت فرهنگی حضور بیابند.

* عباس کیارستمی، سمبل سازش و زد و بند، که بار ها و به صراحت سانسور را باعث رشد خلاقیت دانسته ، و در «انتصابات» اخیر قلبش را به احمدی نژاد و رأیش را به دزد سرگردنه و قاتل، رفسنجانی، اهدا کرده است. نقش او و همفکرانش در دوام جمهوری اسلامی را از زبان آقای رئیسیان، رئیس کانون کارگردانان، بشویم: « سفير ايران در فرانسه، در زمان برگزاري جشنواره كن گفته بود هروقت ما در ديپلماسي با در بسته مواجه مي شويم، سينماي ايران كليد رمزگشاي ما است و عباس كيارستمي سينماگري است كه تاكنون قفل هاي مهمي را در اين راه باز كرده».

* رخشان بنی اعتماد، سازنده پروپاکاندا فیلم روزگار ما، فیلم مستند از انتصابات دوران خاتمی و بانوی اردیبهشت ـ (داستانی) در تائید سیاست های دوم خردادی ها و برپا کنندهء ستاد انتخاباتی برای خاتمی، و منتخب وزارت ارشاد برای شرفیابی به حضور خامنه ای در اواسط سال پیش.

* آیدین آغداشلو ، آماده ی همکاری با هر رژیمی؛ در حکومت پیشین صاحب پست و مقام در دفتر فرح پهلوی و در حکومت آخوندها مشاور هنری .            

* داریوش مهرجویی. حامی تیمسار قالیباف برای ریاست جمهوری در انتصابات اخیر، ربط دهنده سانسور و ارتجاع در جمهوری اسلامی به «سنت قابل احترام»، دفاع از سینمای خط دار و اسلامی و ناسزا گویی حسابگرایانه به غرب فاسد. (این توضیح را هم اضافه کنم که آخوند بی چشم و رو آخرین فیلم مهرجویی ،علی سنتوری، را به دلایل اختلاف های باندی ناکام کرد).

      * محمد رضا لطفی، که خط سیاسی ایشان نیاز به یاد آوری من ندارد، فقط اضافه کنم که ایشان مورد لطف و بخشش دولت مهر ورز قرار گرفتند و بعد از 30 سال به خاک آلوده به ویروس آخوندها وارد شدند. فقط ملاحظه بخشی از مصاحبه ایشان با خبرگزاری فارس کافیست که دلیل موافقت رژیم با حضور ایشان در «یکی بود ...» را دریابید . خبرگزاری مذکور از قول لطفی نوشت: «من عاشق حضرت علي(ع) هستم. در يك پروسه روحي نيز ارتباطي معنوي با حضرت رسول(ص)، اين شخصيت بزرگ، يافتم». این آقا ی کافر نجس! بعد از توبه، در پروسه ی روحی، ارتباط با محمد برقرار می کنند و روشنفکران دانشگاهی مترقی برنامه ریز برایش کف می زنند و میزبانش برای برنامه ی «یکی بود و یکی نبود» می شوند!

البته در بین، به قول خودشان، مهاجرین هم با نام هایی که دایم به ییلاق و قشلاق می روند برخورد می کنیم. برای نمونه، «دریا داور» با حجاب اسلامی و طبق مدل انتخابی وزارت ارشاد در دوران شکوفای! احمدی نژاد در تالار وحدت (رودکی) برنامه داشت. حالا هم که دوباره شده است مهاجر و در بخش مهاجرین «یکی بود، یکی...» آواز خوان است.

3/ من نمی دانم دعوت از ایرانیان خارج از کشور به چه شیوه ای بوده است. برای اظهار نظر در این قسمت نیاز به اطلاعات دقیقتر دارم. (اما) شک نباید داشت که اینان، اگر نیاز بدانند، هیچ ابایی ندارند که شخصیتی مستقل و با پرنسیب را هم قربانی مقاصد خود کنند. از کسانی که میهمان برجسته شان محمد رضا لطفی است هیچ رفتاری بعید نیست.

اما در مورد کار خودمان، سینما: البته معمولاً سینماگران تبعیدی خود به این گونه مجالس نمی پیوندند واگر فرضا - باز هم تاکید میکنم فرضا - فیلمسازان تبعیدی، و نه مهاجر، می پذیرفتند که در این برنامه شرکت کنند (حتماً) فیلم هایی به جشنواره معرفی می کردند که صحنه های تکان دهنده اعدام، سنگسار، شکنجه، تجاوز به زنان و مردان در زندان های ایران را دوباره روی پرده سینما زنده می کرد. آیا هنرمندان حکومتی در چهار چوب چنین برنامه ای کارشان را عرضه می کردند؟

وقتی آنها با شرط و شروط کنار ما می نشینند چرا ما همنشینی شان را بپذیریم؟ در این مطلب آگهی گونه میخوانیم: «هفت تن از نخبگان عرصه های مختلف این هنر، در میزگردی به بحث و کنکاش در "بررسی موقعیت هنر در ایران امروز" می پردازند». البته این نخبگان همان ها هستند که اشاره ای به کارنامه چند تایشان در همین مطلب داشتیم. اصلا بیائید دایره بحث را باز ترکنیم: چرا در این میز گرد مثلا مرجان ساتراپی حضور ندارد؟ ما که می دانیم چرا؟ شما هم که می دانید و شرکت کنندگان در «یکی بود و یکی نبود» هم می دانند. برای نمونه، چهره ی لابد برجسته ی نخبگان منتخب شما - عباس کیارستمی - تا حالا جرأت کرده است یک اظهار نظر یک سطری در باره ی فیلم «پرسپولیس» ارائه دهد، چه برسد به اینکه سارنده اش را در میز گرد تحمل کند؟ نه خانمها و آقایان تنظیم کننده ی برنامه! اگر نمی دانستید، بدانید، کارگردانان سینمای ج. اسلامی و دیگر هنرمندان داخل، بدون اجازه، تمایل و خواست و همکاری وزارت ارشاد، فارابی و مقامات فرهنگی دولت احمدی نژاد جرأت شرکت در یک برنامه ی رسمی و گسترده را ندارند، آن هم درکانادا که نسبت به رفتارهایش بعد از پیگیری پرونده زهرا کاظمی حساس شده اند. اصلاً برای صادرات فرهنگی مجاز از دوران خاتمی یک شورا در وزارت ارشاد تشکیل شده و برنامه های صادراتی به دقت زیر ذره بین گذاشته می شوند و کارگردانان سینمای گلخانه ای و دیگر هنرمندان با چراغ سبز رژیم، آرایشگر اینگونه برنامه ها می شوند.

4/ این گونه برنامه ها معمولا از بودجه ی موسسات غیر انتفاعی و به ظاهر غیر دولتی، یا ادارات مرتبط با فرهنگ و هنر بهره می برند. و شاید هم مدعی شوند با پول تو جیبی! ی افراد خیر! بساطشان را علم کرده اند اما هدف هایشان در خدمت منافع دولت ها تنظیم می شود.

کنفرانس جمهوری اسلامی در برلین را هم بنیاد خیریه ی هنریش بل تدارک دید. دو بخش داشت؛ بخش فرهنگی و سیاسی، که بخش فرهنگیش خیلی نزدیک بود به همین برنامه ی «یکی بود و یکی نبود». حتا بخش فرهنگی «یکی بود...» خیلی دقیق تر طراحی شده است. در کنفرانس برلین محمود دولت آبادی، که سمبل سازش و کرنش با آخوندها ست، در بخش ادبیات حضور داشت، با سپانلو و منیرو روانی پور و همین خانم رخشان بنی اعتماد. و اینجا کیارستمی، که موقعیت جهانی برایش ساخته اند، جای دولت آبادی را می گیرد. در آن برنامه تار و سه تار را قرار بود حمید متبسم دو زیستی بنوازد، اینجا جایش را به محمد رضا لطفی می دهد و...

جشنواره تئاتر کلن هم بودجه ی اعلام شده اش از اداره فرهنگ کلن تامین می شود و از سالی که در این جشواره سهمی هم برای تئاتر جمهوری اسلامی در نظر گرفته شد گروه های تبعیدی رفتار این جشنواره را حمایت از هنر سانسور ارزیابی و تحریم کردند. پرویز صیاد، ایرج جنتی عطایی، فرهاد مجد آبادی، حسین افصحی، نیلوفر بیضایی، احمد نیک آذر، بهروز به نژاد، فرزانه تائیدی و... یک جمع 50 نفره اگر کار هم در جشنواره داشتند، کارشان را بیرون کشیدند و با مسیر جدید این جشنواره همراه نشدند. و نیلوفر بیضایی از این حد هم فراتر رفت و در یک مناظره ی تلویزیونی با بهرخ بابایی (یکی از مسئولین جشنواره) از مواضعش دفاع کرد. جشنواره تئاتر کلن دیگر قد برنیفراشت و انعکاس برنامه هایش بسیار کمرنگ شد. جشنواره تئاتر کلن البته نسبت به «یکی بود و یکی نبود» در حد بسیار بسته تری برگذار می شد و تاثیر منفی اش هم خیلی محدود تر بود اما، بر خلاف «یکی...» بکل منکر تئاتر و هنر تبعید هم نبود.

رامین یزدانی در هامبورک هم بوی کباب به مشامش خورد و او هم یک جشنواره تئاتر برپا کرد. در اینجا هم به ظاهر فقط بودجه ادارات فرهنگی پشتوانه اش بود و وقتی ایرج زهری همراه ومشاور یزدانی میرفت به جمهوری اسلامی و از تئاتر فجر ویدئوی تعزیه می آورد و زیر عنوان بررسی تاریخ تئاتر به خورد مردم می داد کسی نمی پرسید که آقا این ارائه ی تاریخ تئاتر است و یا خوش رقصی برای آخوند؟ رامین هم، که جو را مناسب دید و مردم را بی خیال، پا را فراتر گذاشت و جشنواره نمیدام چندمش را تقدیم کرد به جشنواره تئاتر فجر! من که ضد انقلاب و سیاه و سفید بینم و تکلیفم روشن، اما خاکستری بین ها بگوئید آیا برنامه ی تئاتر در تبعید که به جشنواره تئاتر فجر تقدیم می شود هیچ ارتباطی با سفارت ندارد؟ البته اساتید و دانشگاهیان و همه ی گروه 200 نفره جشنواره «یکی بود و...» نیاز نیست با بخش فرهنگی سفارت در تماس باشند. حتا در این گروه اگر به فرض چند دانشحو هم باشند که واقعا تصور کنند قدمی در راه اعتلای فرهنگ و هنر برمی دارند در خط کلی کار تاثیر نخواهند داشت و در نهایت به پیشبرد مقاصدی که  پشت این گونه پروژه های عظیم پنهان است کمک می کنند . مگر بهمن نیرومند به خاطر خوش آمد سفارت ج. اسلامی در طراحی کنفرانس برلین شرکت کرد؟ نه، او خط حزب سبز ها را پیش برد، خطی که می خواست باند خاتمی را تقویت کنند تا بقای حکومت و چاپیدن مردم درمانده ی ایران سهل و آسان تر شود. بودجه ی آن پروژه را هم بنیادخیریه ی هنریش بل تقبل کرد. البته اگر انتظار داریم که در پلاکات اینگونه بر نامه ها با صراحت بنویسند: «سفارت جمهوری اسلامی تقدیم می کند» انتظار نا انجامی است.

بله، هدف های سیاسی  برنامه های  گسترده ی غیر سیاسی معمولا پنهان می ماند. حتا اگر خود برگذار کنندگان در ابتدا درک دقیقی ار نوع ارتباط جمهوری اسلامی با غرب نداشه باشند؛ ولی وقتی طرحی را برای کمک ارائه می دهند که به گونه برنامه ی پیش رو همه ی درها برویشان گشوده می شود به تدریج متوجه می شوند که به چه دلیل همکاری برای یک برنامه بی آزار اینقدر گسترده است.

این انجمن بیاید مثلا یک طرح بدهد برای تشکیل کنفرانس گسترده ای برای روشن شدن انگیزه ها و دلایل مسکوت ماندن پرونده قتل فجیع زهرا کاظمی )ممکن است بگویند ما در زمینه ی فرهنگ و هنر کار می کنیم. بسیار خوب، مگر زهرا کاظمی عکاس وخبرنگار نبود؟) اگر یک میلیون دلار کمکش کنند که می توان سرنوشت این پرونده را تغییر داد. اما اگر روی خوش ندیدند چی؟ آنوقت ـ اگر هم نمی دانستند - خواهند فهمید به چه علت موسسات خیریه و افراد خیر! برای کمک به برنامه های غیر سیاسی و عرفانی ( البته عرفان از نوع مجاز در ج.ا) انقدر دست و دل بازند و نگران هویت فرهنگی ما.

وقتی محمد رضا جلالی پور، از دوم خردادی های میهمان کنفرانس برلین، به تهران بر گشت خود در مصاحبه ای با صراحت گفت که ترور میکونوس مانعی بود که ارتباط ج. اسلامی با دولت آلمان را مختل کرده بود و حزب سبزها، که در آن زمان در دولت «شرودر» سهم داشت، بودجه ی عظیمی را از طریق بنیاد هنریش بل هزینه کرد تا اشتباهاتش را در مورد حمایتی که از مقتولین میکونوس (آقای فیشر، نماینده ی این حزب در مجلس دایم علیه ج. اسلامی رفتار می کرد) مرتکب! شده بود جبران کند. (نقل به مفهوم). بودجه ی دقیق کنفرانس برلین الان یادم نیست اما تصور میکنم کمتر از «جشنواره ی تیرگان» بود. 

به نظر من، «یکی بود...» هم قرابت هایی با کنفرانس برلین دارد ولی در کانادا برگزار می شود و این کشور هم بابت نا انجام ماندن پرونده ی قتل فجیع زهرا کاظمی با ج. اسلامی مشکل دارد. البته «یکی بود ویکی نبود» بخش سیاسی ندارد. بله، میتوان به چند دلیل برای حذف بخش سیاسی اشاره داشت:

اول این که کنفرانس برلین در زمانی بر گذار شد که مجلس ششم تشکیل شده بود و دوم خردادی های شارلاتان با ادعای استقرار حکومت دمکراتیک و اَشتی پذیری دین و دمکراسی وارد گود شده بودند و بخشی ار اپوزیسیون هم، چه نا آگاهانه و چه آگاهانه، همراهشان بودند. الان دیگر نمی شود نمایندگان مجلس بدون رتوش را رنگ و قالب کرد.

دوم. بخش سیاسی کنفرانس برلین درد سر ساز بود و به رسوایی و تعطیل کشیده شد. اينجا می توانند امید داشته باشند که، با حذف بخش سیاسی، جشنواره شان را بی درد سر به پیش ببرند. وقتی ارتباط چین با آمریکا با بازی پینگ پونگ حسنه می شود چطور نمی شود اختلاف جزئی! کانادا و جمهوری اسلامی را با حضور هنرمندان حکومتی، و در راس آنها عباس کیارستمی که خودشان هم او را کلید رمز گشا و باز کننده ی قفل های مهم دانسته اند. گشود؟  

من، در پژوهشی که سال پیش زیر عنوان «زندان و سینمای ایران در تبعید» ارائه دادم به جو کنونی اشاره ای کردم. انگار بد نیست بار دیگر بخشی از آن را تکرار کنم: «...طباخ ماهری که ایرانی برون مرز، مقیم خارج، مهاجر، تبعیدی و پناهنده را با سفیران هنری جمهوری اسلامی و دوزیستیان و... در دیگی ریخت می دانست چه آشی دارد می پزد. دست پخت چنین آشپزی، همین می شود که می بینیم»

شما دانشگاهیان محترمی که از زمانی که دکتر! احمدی نژاد پرزیدنت شد در تلاشید و در دوران ریاست پر افتخار دولت امام زمان و با حضور هنرمندان حکومتی برنامه «یکی بود...» را برگذار می کنید، اجرتان را بعد از ظهور آن حضرت وصول خواهید فرمود.

ای حضرت مهدی در ظهورت شتاب کن.  

بصیر نصيبی

28   آوریل 2008  ـ زاربروکن/ آلمان

 

 

جواب نیلوفر بیضایی به بصير نصیبی

 

مطلب بصیر نصیبی یک هفته پیش توسط خود او برایم فرستاده شد. من تا امروز بدان پاسخی ندادم چون می خواستم اول سخنان و «مستندات» ایشان منتشر و خوانده شود تا من بتوانم با استناد به ادعاهای ایشان نقطه نظرات خودم را در این باب با خوانندگان در میان بگذارم. بصیر نصیبی البته یک تماس تلفنی نیز با من برقرار کرد، اما از آنجا که ایشان اصلا به سخنان طرف مقابل گوش نمی دهد و همزمان با طرف مکالمه بی وقفه سخن می گوید، گمان نمی کنم که اصلا مکالمه ای میان ما انجام شده باشد. بصیر نصیبی تک گویی می کند و آنقدر از حقانیت سخنانش مطمئن است که هر گونه سخنی از جانب دیگری را در ذهن خود "توجیه" معنا می کند و بدین ترتیب امکان هر گونه دیالوگ را از همان آغاز به بن بست می کشاند. 

امید که این پاسخ مکتوب مجالی برای تامل ایجاد کند، چرا که عکس العمل های عجولانه بی دقتی می آورد و بی دقتی موجب ادعاهای غلط و بی اساس می شود و بدتر از همه راه را برای بسط همان نگاه خیر و شر می گشاید که منشاء نگاه انحصارگرا و خود مطلق بین حاکم است.

پاسخ گفتن به مطلب بصیر که متاسفانه از آشفتگی رنج می برد و از هر «دری سخنی« به میان آورده تا بر نتیجه گیریهای از پیش تعیین شده اش صحه بگذارد، کار سختی است. با اینهمه من تلاش می کنم تا با برجسته کردن مهمترین رئوس ادعاهای ایشان فضایی برای اندیشیدن گشوده شود.

آقای نصیبی مطلب خود را با برخورد به مقاله ای از یکی از برگذارکنندگان جشنواره ی هنری «یکی بود یکی نبود« آغاز می کند و آن اینکه خانم صبای مقدم در شهروند کانادا از ایرانیان بعنوان مهاجر نام برده و بزعم ایشان واژه ی تبعید را حذف کرده است.  

بصیر می نویسد:  "دوست و همراهی ازسایت شهروند مطلبی رپرتاژ گونه برایم ارسال کرده بود که زیر نام ماریا صبای مقدم چاپ کرده بود، در وهله اول نگاهی گذرا به چهار چوب برنامه ای که ماریا خانم نوید انجامش را انشاء نویسی کرده بود انداختم... در اینگونه برنامه ها همه ایرانیان خارج از کشور مهاجر هستند. حتا یک هنرمند تبعیدی هم از جور وستم ملاها نگریخته است!..."

 من به مطلب خانم صبای مقدم در سایت شهروند

http://www.shahrvand.com/?c=120

رجوع کردم و در هیچ جای آن مطلب اشاره ای به «مهاجر» بودن یا نبودن  "همه ی ایرانیان" نیافتم. آیا بصیر نصیبی در خوانش آن مطلب نیز مانند مکالمه هایش عجولانه و سرسری و با تکیه بر پیشدواری به قضاوت ننشسته است؟ اگر منظور نصیبی از ادعایش اشاره به آن مطلب نبوده چرا و از کجا به چنین مدعایی دست یاقته است و اصولا چرا حدس و گمان خود را به نام ماریا صبای مقدم می افزاید. مطلب خانم صبای مقدم مطلبی مکتوب است. چگونه می توان چیزی را که در متن کتبی نیامده به نویسنده اش نسبت داد.

 

بصیر نصیبی در مطلبش ضمن ارائه ی یک تعریف بدوی از تبعید و مهاجرت، می خواهد به ما بیاموزد که معنای هر یک چیست. اما حتی این تعاریف را نیز تدقیق نمی کند. من لا اقل سه مطلب در این مورد دارم که در سایتم هست و مهشید امیر شاهی دو رمان و یک مجموعه مطلب در کتاب "هزار بیشه" که در چند مطلب مهم و اساسی تبعید و هویت تبعیدی و همچنین تبعید در دوران فاشیسم هیتلری را بروشنی شرح داده است.

تبعید یعنی ترک وطن بدلیل تهدیدی که متوجه تبعیدی بوده است. این تهدید می تواند دلایل سیاسی، مذهبی، نژادی و جنسیتی داشته باشد که با اجبار همراه است. یعنی در صورت عدم ترک وطن  خطر جانی و یا مجازاتهای دیگر تبعیدی را تهدید می کند. تبعید ارتباط مستقیم با عدم امکان تحقق فردیت در موطن دارد. تبعیدی به قصد ماندن برای همیشه به کشور دیگر پناه نمی برد، بلکه همواره امید به تغییر شرایط و بازگشت به وطن دارد. تبعیدی کسی است که برای حفظ جان و حرمت انسانی خویش از وطنش مهاجرت می کند.

مهاجرت یعنی ترک وطن برای همیشه.  اما مهاجرت نیز در حین اینکه می تواند داوطلبانه باشد، می تواند در نتیجه ی یک اجبار به کسی تحمیل شود. مهاجرت می تواند دلایل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و شخصی داشته باشد. اشتباه نصیبی و بسیاری دیگر در اینجاست که گمان می کنند، مهاجرت بار کاملا غیر سیاسی دارد. آیا می توان دلیل ترک وطن از سوی بسیاری از کسانی که در نتیجه ی پدیده ای که آن را فرار مغزها می نامند در دهه های اخیر از ایران مهاجرت کرده اند یا بسیاری از جوانان و زنان ایرانی که در اثر نبود امنیت اجتماعی از ایران مهاجرت کرده اند را کاملا غیر سیاسی دانست؟ مسلما نه.

شعر برشت که آقای نصیبی آن را به شهادت می گیرد و من هم چندین سال پیش یکی از مقالاتم در مورد تبعید تحت عنوان "آغاز جداسری از ما نبود" را با آن آغاز کردم، اشاره به یک تفاوت اساسی میان تبعید و مهاجرت است که نه در ارتباط با سیاسی بودن یا نبودن دلیل ترک وطن، بلکه در توضیح این نکته ی اساسی نوشته شده که تبعیدی چون به هر حال تصمیم به بازگشت به وطن دارد و چون می داند که بازگشتش بدون تغییر اساسی در اوضاع سیاسی موطنش ممکن نیست، در دوران اقامت در سرزمین میزبان نیز یک لحظه از آنچه در وطنش می گذرد، غافل نمی ماند و تلاش می کند در این روند تغییر نقشی ایفا کند، در حالیکه مهاجر از آنجا که آمده تا بماند، شاید دیگر وقایع داخل کشورش را به قصد تاثیر گذاری بر تغییر دنبال نکند. تبعیدی خود را در رابطه با وطن از دست رفته اش تعریف می کند و مهاجر تلاش می کند تا در سرزمین نو جایگاه جدید خود را تعریف کند و بیابد.

در مورد تبعید و مهاجرت به انداره ی کافی منبع و مرجع وجود دارد که اگر بصیر نصیبی بخواهد همانند کتاب "هنرمندان هیتلر" که به او معرفی کردم، می توانم در اختیارش بگذارم.

بصیر نصیبی فراموش می کند که خانم مهشید امیر شاهی، من و شاهرخ مشکین قلم (ما سه نفر را ایشان لا اقل می شناسند) هنرمندان تبعیدی هستیم که نه تنها هرگز به نفی هویت تبعیدی خود دست نزده ایم، بلکه به گواه تلاشهای بیدریغمان در عرصه ی حرفه ای مان که ادبیات، رقص و تئاتر باشد و چه به گواه نوشته ها و فعالیتهایمان در این سالها بعنوان هنرمندان تبعیدی شناخته شده ایم و از بسیاری از امکانات و فرصتها گذشته ای